ابراهيم اصلاح عربانى

681

كتاب گيلان ( فارسى )

كه گشايشى در كار پيدا شود در مصلاى شهر حاضر شدند . « 21 » در اين موقع به فرمان مرداويج افراد سپاه ديلم و گيل با زوبينها و خنجرهاى خود ، همه را به قتل رساندند و به اين‌ترتيب هيچ‌كس از آن جمع زنده نماند ؛ از سوى ديگر مرداويج يك دسته از سپاه خود را نيز به فرماندهى سردارى از اهل قزوين كه ابن علان نام داشت و به خواجه معروف بود به دينور فرستاد . « 22 » اين سپاه هم از همان آغاز ورود به شهر دست به كشتار زد و به يك روايت 000 ، 17 تن و به روايتى ديگر 000 ، 25 تن از اهل دينور را از دم تيغ گذرانيد ؛ حتى ابن ممشاد دينورى صوفى و زاهد معروف كه به شفاعت نزد ابن علان آمده بود به خوارى كشته شد . « 23 » مرداويج پس از گشوده شدن شهر ، خون مردم را مباح كرد و به زنان آنان دست يازيد و هركه را در شهر بود نابود كرد ، تا جائىكه گفته‌اند فرمان داد تا بند پا جامهء هريك از كشته‌هاى ديلمى را بردارند و 000 ، 30 بند پا جامه گرد آمد . صاحب « مجمل التواريخ و القصص » ، « 24 » در اين‌باره مىنويسد : « مرداويج . . . مردم همدان بكشت بكينهء ديلمان و سپاه ، كه مردم شهر به حشر بيرون آمده بودند و بسيارى به كشته از سپاه ، مرداويج بيامد و چندان بكشت كه 50 خروار بند كشتگان از همدان به جانب رى بردند ! و اندكى مردمان ماندند در همدان و جماعتى از بازماندگان به حضرت بغداد رفتند به تظلم پيش مقتدر و همدان از مردم خالى شد . . . » « 25 » مقتدر خليفهء عباسى در سال 319 هجرى قمرى سپاهى به فرماندهى هارون بن غريب به جنگ مرداويج فرستاد ، ولى اين سپاه ، در محلى ميان قزوين و همدان شكست خورد . پس از آن‌كه مرداويج سرزمينهاى وسيعى به تصرف آورد دستور داد تختى از طلا كه مرصّع به جواهر بود و نيز تاجى از طلا ، آراسته به انواع جواهر ، برايش آماده كردند . « 26 » در مورد تاج هم به دنبال بررسيهائى كه در اشكال تاجهاى شاهان ساسانى كرد حكم نمود تا چيزى مانندهء تاج خسرو انوشيروان برايش درست كنند . « 27 » به ابن وهبان هم كه به دنبال تاراج و كشتار اهواز از جانب وى در آن نواحى امارت داشت دستور داد تا آنچه را در مداين از ايوان و طاق كسرى باقى است به صورت گذشته تعمير نمايد تا وى به دنبال پيروزى بر خليفه آنجا را تختگاه سازد و در عالم پندار به بهاى اين مايهء كشتار و غارت با تاج كسرى كه بر سر مىنهد بعد از 300 سال دوران خيال‌انگيز خسرو انوشيروان را تجديد كند ! « 28 » از اين‌رو بر آن شد تا با خليفهء عباسى سازش رياكارانه درپيش گيرد . باآن‌كه قبل از نيل به قدرت اقدام به مخالفت با اسفار را بر پايهء بدكيشى او و علاقهء خود به آئين مسلمانى نشان داده بود ، در پى رسيدن به قدرت كوشيد مخالفت با اين آئين را دستاويز تهديد خليفه نمايد و در عين حال شور و شوق بقاياى زردشتيهاى طبرستان و ديلمان و اهل جبال را در مبارزه‌اى كه با خليفه درپيش داشت به سود خود تجهيز نمايد . « 29 » ولى چون اوضاع را مناسب نيافت به دروغ با خليفهء عباسى از در دوستى درآمد و جامهء سياه كه شعار عباسيان و نشانهء پيوستگى به آنان بود بر تن كرد ؛ آنگاه مرداويج در سال 319 هجرى قمرى رسولى نزد المقتدر بالله خليفهء عباسى گسيل كرد تا آنچه را خود او در آن ايام به غلبه تصرف كرده بود خليفه به مقاطعه به او واگذارد . حتى در قول‌وقرارى كه در اين باب رفت مقرر شد دينور و نواحى مجاور آن را با همدان به خليفه مسترد كند و باقىماندهء ولايتهايى كه در تصرف او بود همچنان در دست وى باقى بماند ، هرساله هم مالى معين به بيت المال خليفه بپردازد . « 30 » با اين‌قرار خليفه براى او منشور و لوا فرستاد . خلعتى كه عبارت بود از جامهء سياه و قبول آن نشانهء وابستگى به خاندان عباسيان و تولّاى آنها بود . « 31 » مرداويج با وجود آرزوهايى كه جهت مبارزه با خليفه در دل پرورده بود ظهور آل بويه و رقابت آنان را در عرصهء قدرت داعى و محرك كوشش خويش در توافق با خليفه يافت و سركردگان گيل به ديلم كه به ويژه از زمان پيدايش زيديان ، نسبت به خلفاى عباسى نوعى نفرت عميق قلبى پيدا كرده بودند اين اظهار تمايل مرداويج را نسبت به سياه‌جامگان بغداد با چشم توافق تلقى نمىكردند . « 32 » حتى برادرش وشمگير زيارى كه در هنگام استقرار قدرت وى در رى و جبال هنوز در ولايت گيلان با همگنان خويش به كشت برنج اشتغال داشت . هنگامىكه ابن الجعد فرستادهء مرداويج در سال 320 هجرى قمرى نزد وشمگير رفت و از او خواست تا نزد برادر رود ، وشمگير برادر را به خاطر آن‌كه لباس سياه پوشيده و به خدمت عباسيان درآمده بود مستحق تحقير يافت و به زحمت و اكراه حاضر شد به ديدار مرداويج تن دردهد . « 33 » در همين زمان قاهر عباسى پس از المقتدر بالله به خلافت رسيد و از مرداويج خواست تا دست از اصفهان بردارد و به سرزمينهاى رى و جبال اكتفا كند و او نيز با آن‌كه مقاومت‌گونه‌اى در مقابل فرستادگان خليفه كرد عاقبت در ظاهر به تخليهء اصفهان رضا داد . هر چند سلطهء او در اين شهر و جبال دوام يافت ، اما ناخشنودى اطرافيان موجبات كشتن او را به دست غلامان خويش فراهم آورد و خليفه را از تهديد مرداويج رهايى داد . « 34 » دربارهء انگيزهء كشته شدن مرداويج آراى گوناگونى توسط مورخان معاصر او از آن‌ميان ابو الحسن على بن حسين مسعودى در « مروج الذهب « 35 » » و محمد بن يحيى صولى در « اخبار الراضى و المتقى بالله « 36 » » بيان شده است . اما كاملترين گزارش از آن ابو على مسكويه نويسندهء « تجارب الامم » است . « 37 » ابو على مسكويه مىنويسد : مرداويج تركان را خوار مىشمرد و به آنان اعتماد نداشت و ياران ديلمى خويش را مىنواخت و برعكس به غلامان ترك سخت مىگرفت . ابو على مسكويه رويدادهاى مربوط به مرداويج را آن‌سان‌كه از استادش ابو الفضل بن العميد و او از قول پدرش عميد كه سمت وزارت مرداويج را داشته و خود جريان را از نزديك مشاهده كرده روايت نموده است . به روايت او ، در زمرهء سپاهيان مرداويج گذشته از مزدوران ، غلامان زرخريد ترك نيز يافت مىشدند . يك بار تنى چند از اين غلامان كه تا پاسى از شب سرگرم تيمار اسبان بودند با همهمه‌اى مرداويج را از خفتن بازداشتند . مرداويج بر آنان خشم گرفت و به فرمان وى آنان را افسار زدند و همانند اسبان در طويله بستند . اين توهين سبب تحريك غلامان ترك شد ، پس براى كشتن او هماواز شدند . هنگامىكه مرداويج وارد گرمابه شد ، از نگهبان ويژهء او خواستند تا سلاح او را به درون نبرد . او بر اين عادت بود كه هميشه يك دشنه در دستمال به درون گرمابه مىبرد . سپس غلامان به گرمابه رفته به مرداويج حمله‌ور شدند و او را در ربيع الآخر 323 هجرى قمرى به قتل رسانيدند . « 38 » روايت محمد بن يحيى صولى دربارهء كشته شدن مرداويج به گونهء ديگر است ، او مىنويسد : مرداويج سپاهيان خود را دو گروه كرده بود . گيليان و ديلميان هم‌ميهنان و ويژگان او بودند كه رى را به دست ايشان گشوده بود ، ديگر تركان خراسان بودند . « 39 »

--> ( 21 ) . آل بويه و اوضاع زمان ايشان ، على اصغر فقيهى ، انتشارات صبا ، تهران 1357 ، صفحهء 70 . ( 22 ) . همان كتاب ، صفحهء 71 . ( 23 ) . تاريخ مردم ايران ، دكتر عبد الحسين زرين‌كوب ، جلد 2 ، صفحهء 390 . ( 24 ) . مجمل التواريخ و القصص ، به كوشش ملك الشعراء بهار ، صفحهء 389 . ( 25 ) . كار خونريزى مردآويز در همدان بجايى رسيده است كه مورخين مطالب غير قابل پذيرشى نوشته‌اند . صاحب بحيره مىنويسد مردآويز 50 خروار انگشت از همدان به رى برد . و اين‌كه داماد را زر دهند از آن‌روز در همدان معمول شد كه مرد در آن كم ماند و زن بسيار . مجمل التواريخ و القصص ، صفحهء 389 ؛ ابو الحجاج مردآويز بن زيار گيلى ، ناظرزادهء كرمانى ، مجلهء مهر ، سال 4 ، شمارهء 8 ، دى 1315 ، صفحهء 844 ، حاشيهء 2 . ( 26 ) . تاريخ مردم ايران ، دكتر عبد الحسين زرين‌كوب ، جلد 2 ، صفحهء 391 . ( 27 ) . آل بويه و اوضاع زمان ايشان ، على اصغر فقيهى ، صفحهء 71 . ( 28 ، 29 ) . تاريخ مردم ايران ، دكتر عبد الحسين زرين‌كوب ، جلد 2 ، صفحهء 391 . ( 30 ) . همان كتاب ، همان صفحه . ( 31 ) . الكامل فى التاريخ ، عز الدين بن اثير ، جلد 8 صفحهء 227 . ( 32 ) . تاريخ مردم ايران ، دكتر عبد الحسين زرين‌كوب ، جلد 2 ، صفحهء 392 . ( 33 ) . الكامل فى التاريخ ، عز الدين بن اثير ، همان صفحه . ( 34 ) . تاريخ مردم ايران ، جلد 2 ، صفحهء 393 - 392 . ( 35 ) . مروج الذهب ، ابو الحسن على بن حسين مسعودى ، به كوشش يوسف اسعد داغر ، جلد 4 . ( 36 ) . اخبار الراضى و المتقى بالله ، محمد بن يحيى صولى ، به كوشش هيورث دن ، قاهره 1935 ميلادى ، صفحهء 62 . ( 37 ) . تجارب الامم ، ابو على مسكويه ، جلد 5 ، صفحهء 315 - 310 . ( 38 ) . همان كتاب ، جلد 5 ، صفحهء 310 - 309 ؛ در ميان تواريخ محلى نويسندهء « تاريخ طبرستان » گزارش كوتاهى دربارهء كشته شدن مرداويج به دست داده است . به روايت ابن اسفنديار او « روزى به گرمابه در شد ، او را پاره‌پاره كردند » . تاريخ طبرستان ، ابن اسفنديار كاتب ، به كوشش عباس اقبال ، تهران 1320 ، صفحهء 295 . ( 39 ) . اخبار الراضى و المتقى بالله ، محمد بن يحيى صولى ، صفحهء 62 .